شعر و جملات زیبا... یک دنیا حرف نگفته و... از زبان قلم گیلانه

گیلانه

 
بله برون
نویسنده : gilaneh - ساعت ۸:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٦/۱۱
 

فکر کن از اولین ساعات اولین روز هفته احساس خستگی کنی.

من انرژی منفی نیستم فقط خستم.

صبح روز پنج شنبه خواهر از جان عزیزترم تماس گرفت و گفت که برای شام شب جمعه به منزل ما میان منم برای اینکه بیشتر خوش بگذره به مامانم اینا هم گفتم که بیان. شب نشینی تا 12 شب ادامه داشت و تا بخوایم به گل پسر گل بسرمون شیر بدیم و لالا کنه شد 1 بامداد. 4 صبح بازهم برای شیر گل پسر بیدارشدم و در ادامه 8:30 دقیقه صبح پویان ما رو از خواب ناز بیدار کرد.

جمعه صبح هم اول برق سه فاز پدرشوهرم ما رو گرفت و پیغام داد برای ساعت 5 بعدازظهر بله برون برادرشوهرمه. خلاصه رفتیم بله برون و برگشتیم و اصرار که شام بریم بیرون و ما دوباره رفتیم و بایه سری از مهمون ها اومدیم خونه. نشون به اون نشون که ساعت 1 بامداد از فرط خستگی ناخدآگاه چشمام بسته شد و اصلاً نفهمیدم پویان کی و کجا خوابید. 4 صبح برای شیر دادن بیدار شدم و 6:30  هم برای اومدن سر کار.

 و اینکه من انرژی منفی نیستم و فقط خستم.

البته ناگفته نماند که بله برون به خوبی برگزار شد و  جشن خوب و خودمونی ای بود. ایشااله خوشبخت به پای هم پیر بشن.