شعر و جملات زیبا... یک دنیا حرف نگفته و... از زبان قلم گیلانه

گیلانه

 
خوش بحال من و دریا
نویسنده : gilaneh - ساعت ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱٢/۱٧
 
خوش بحال من و دریا و غروب و خورشید و چه بی ذوق جهانی که مرا با تو ندید رشته ای جنس همان رشته که بر گردن توست چه سر وقت مرا هم به سر وعده کشید. "بهمنی" یاد روزهای خوب جوونی و دیدارهای عاشقانه و بی خیالی و بی غمی بخیر. یاد روزهایی که بزرگترین غممون درس پس دادن به معلم بود بخیر. روزهایی که بزرگترین دل مشغولی مون خوردن زنگ مدرسه و دیدن اونی که دوستش داریم حتی از دور بود. یاد روزهایی که نفس می کشیدیم تو بی خیالی و غرق بودیم تو خیال خودمون بخیر. کجایی بچگی؟ برای یک روز برگشتن تو کل زندیگیم رو حراج می کنم.
 
 
بی تو
نویسنده : gilaneh - ساعت ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱٢/۱٦
 
روزهایی که بی تو می گذرند گرچه با یاد توست ثانیه هاش آرزو باز می کشد فریاد در کنار تو می گذشت ایکاش " فریدون"
 
 
 
نویسنده : gilaneh - ساعت ٩:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱٢/۱٠
 
دلم تنگه برای گریه ای خاموش دلم تنگه برای خالی حجم تو در آغوش
 
 
رفتن و دویدن و پرواز
نویسنده : gilaneh - ساعت ۳:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱٢/٧
 
وقتی راه رفتن آموختی دویدن بیاموز و دویدن که آموختی پرواز را من راه رفتن را از یک سنگ آموختم، دویدن را از یک کرم خاکی و پرواز را از یک درخت. بادها از رفتن چیزی به من نگفتند زیرا آنقدر در حرکت بودند که رفتن را نمی شناختند، پلنگان دویدن را یادم ندادند، زیرا آنقدر دویده بودند که دویدن را از یاد برده بودند، پرندگان نیز پرواز را به من نیاموختند، زیرا چنان در پرواز خود غرق بودند که آن را به فراموشی سپرده بودند!!! اما سنگی که درد سکون را کشیده بود رفتن را می شناخت و کرمی که در اشتیاق دویدن سوخته بود دویدن را می فهمید و درختی که پاهایش در گل بود از پرواز بسیار می دانست! آنها از حسرت به درد رسیده بودند و از درد به اشتیاق و از اشتیاق به معرفت. وقتی راه رفتن آموختی دویدن بیاموز و دویدن که آموختی پرواز را. راه رفتن بیاموز زیرا هر روز می توانی از خودت تا خدا گام برداری. دویدن بیاموز زیرا چه بهتر که از خودت تا خدا بدوی و پرواز... و پرواز را یاد بگیر زیرا ناگزیر باید روزی از خودت تا خدا پر بزنی. عرفان نظرآهاری
 
 
فهمیدم
نویسنده : gilaneh - ساعت ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/٢۸
 

می دانی به رویت نیاوردم

از همان زمانی که جای " تو " به من گفتی " شما "

فهمیدم پای " او " درمیان است.


 
 
مگس
نویسنده : gilaneh - ساعت ۳:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/٢٢
 

مگسی را کشتم

نه به این جرم که حیوان پلیدیست، بد است

و نه چون نسبت سودش به ضرر یک به صد است

طفل معصوم به دور سر من می گردید

به خیالش قندم

یا که چون اغذیه معروفش تا بدان حد گندم

ای دو صد نور به قبرش بارد

من به این جرم که از یاد تو بیرونم کرد

مگسی را کشتم.


 
 
لیلی، رفتن است
نویسنده : gilaneh - ساعت ۱۱:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۸/٤
 

خدا گفت: لیلی یک ماجراست، ماجرایی آکنده از من.
ماجرایی که باید بسازیش.
شیطان گفت: تنها یک اتفاق است. بنشین تا بیفتد.
آنان که حرف شیطان را باور کردند، نشستند
و لیلی هیچ گاه اتفاق نیفتاد.
مجنون اما بلند شد، رفت تا لیلی را بسازد.
خدا گفت: لیلی درد است. درد زادنی نو. تولدی به دست خویشتن.
شیطان گفت: آسودگی ست. خیالی ست خوش.
خدا گفت: لیلی، رفتن است. عبور است و رد شدن.
شیطان گفت: ماندن است. فرو رفتن در خود.
خدا گفت: لیلی جستجوست. لیلی نرسیدن است و بخشیدن.
شیطان گفت: خواستن است. گرفتن و تملک.
خدا گفت: لیلی سخت است. دیر است و دور از دست.
شیطان گفت: ساده است. همین جایی و دم دست.
و دنیا پر شد از لیلی های زود. لیلی های ساده اینجایی.
لیلی های نزدیک لحظه ای.
خدا گفت: لیلی زندگی ست. زیستنی از نوعی دیگر.
لیلی جاودانگی شد و شیطان دیگر نبود.
مجنون، زیستنی از نوعی دیگر را برگزید و می دانست که لیلی تا ابد طول می کشد.

 

ستاره هاشمی

 


 
 
مادر
نویسنده : gilaneh - ساعت ۱٠:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/٢
 

بدن انسان می تونه تا 45 واحد درد رو تحمل کنه

اما زمان تولد یک زن تا 57 واحد درد رو احساس می کنه

این معادل شکسته شدن همزمان 20 استخوانه


به سلامتی همه مادرای دنیا....


 
 
← صفحه بعد